حكيم ابوالقاسم فردوسى

584

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز گاوان گردون كشان ده هزار * ببردند تا خود كى آيد به كار هيونان ز گنج درم ده هزار * بسى بار كردند با شهريار بفرمود زان پس بهنگام خواب * كه پوشيده رويان افراسياب ز خويشان و پيوند چندانك هست * اگر دخترانند اگر زير دست همه در عمارى به راه آورند * ز ايوان بميدان شاه آورند دو از نامداران گردنكشان * كه بودند هر يك به مردى نشان چو جهن و چو گرسيوز ارجمند * بمهد اندرون پاى كرده ببند همه خويش و پيوند افراسياب * ز تيمارشان ديده كرده پر آب نواها كه از شهرها يادگار * گروگان ستد ترك چينى هزار سپرد آن زمان گيو را شهريار * گزين كرد ز ايرانيان ده هزار به دو گفت كاى مرد فرخنده‌پى * برو با سپه پيش كاوس كى بفرمود تا پيش او شد دبير * بياورد قرطاس و چينى حرير يكى نامه از قير و مشك و گلاب * بفرمود در كار افراسياب چو شد خامه از مشك و ز قير تر * نخست آفرين كرد بر دادگر كه دارنده و بر سر آرنده اوست * زمين و زمان را نگارنده اوست همو آفرينندهء پيل و مور * ز خاشاك تا آب درياى شور همه با توانايى او يكيست * خداوند هست و خداوند نيست كسى را كه او پروراند به مهر * بر آن كس نگردد بتندى سپهر ازو باد بر شاه گيتى درود * كزو خيزد آرام را تار و پود رسيدم بدين دژ كه افراسياب * همى داشت از بهر آرام و خواب به دو اندرون بود تخت و كلاه * بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه چهل پيل زيشان همه بسته گشت * هر آن كس كه برگشت تن خسته گشت بگويد كنون گيو يك يك بشاه * سخن هرچ رفت اندرين رزمگاه چو بر پيش يزدان گشايى دو لب * نيايش كن از بهر من روز و شب كشيديم لشكر بما چين و چين * و ز آن روى رانم بمكران زمين و زان پس بر آب زره بگذرم * اگر پاك يزدان بود ياورم ز پيش شهنشاه برگشت گيو * ابا لشكرى گشن و مردان نيو چو باد هوا گشت و ببريد راه * بيامد بنزديك كاوس شاه پس آگاهى آمد بكاوس كى * ازان پهلوان زادهء نيك پى پذيره فرستاد چندى سپاه * گرانمايگان بر گرفتند راه چو آمد بر شهر گيو دلير * سپاهى ز گردان چو يك دشت شير چو گيو اندر آمد بنزديك شاه * زمين را ببوسيد بر پيش گاه ورا ديد كاوس بر پاى جست * بخنديد و بسترد رويش بدست بپرسيدش از شهريار و سپاه * ز گردنده خورشيد و تابنده ماه بگفت آن كجا ديد گيو سترگ * ز گردان و ز شهريار بزرگ جوان شد ز گفتار او مرد پير * پس آن نامه بنهاد پيش دبير چو آن نامه بر شاه ايران بخواند * همه انجمن در شگفتى بماند